انگار
چشمخند ت ٬ پشت پلک هام
منگنه شده باشد
و این
لطیــــف ترین تعبیر منست
از
نرمیـنه لغزش شبیخونت
بخواب هام ..
بـــــــــــــــــــــــــی هُرم ِ نگاه { ت}
انگشت ها م ٬
پاییزانِ سّرد ِ
بلندْ سپیداران ِ
بـــــــــــــــــــــــــی گــُنجشک ..
به سیمُرغ که نه ٬
حکایت م
حکایت ِ
مگس است و
پنجره های قدّی شفّاف ..
- دیده اید ؟ .. آنقدر سر می کوبد تا .. -
- یادممیآد ×
شاید
از تناوب اندووه و خنده مانی بود
که ترکّ خوردیم
آنسان که فنجان بلور گرم چای ٬
از آب سرد
ما
که گرم و سرد روزگار را
چشیده ایم ..
یادممیآید: ×
صّدای سّرد برگ های غریبه هست ٬
که می سایند بهم ٬
به نفور ..
صدای تو هم که نباشد ؛
لاشه ی نیمخورده ی لجن اندود ماه هست ٬
که می افتد میان چاله های گلی ٬
به وضوح ..
تو هم که نباشی ؛
ههّ
ملالی نیست ٬
حتّی ..
و بلغَتِ القُلوبُ الحناجــرَ
( و {آنگاه} که جانها به گلوگاهها رسید )
- احزاب . ده -
" آ نچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد ٬ « چیزی شدن » از دیدگاه آنهاست
ــ آنها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند .
آنها با اعداد کوچک به ما حمله می کنند .
آنها با صفر مطلق شان به جنگ با عمیق ترین و جاذب ترین رویاها می آیند ــ
و ما خُرد کنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم . "
ـ بار دیگر شهری که دوست می داشتم . نادر ابراهیمی -
.
.
.. وفکر کرد
وقتی میگذارد میان لبانش ،
کاش
" سیگار " او را می کشید
می سوخت
خاکستر می شد ،
می
ر
ی
خ
.
.
. . ت ت ت . .
ز من مپرس که در دست او دلت چون است
ازو بپـرس که انگـُشــــــتهاش در خون است
(سعدی)
میانه ی پل صـراط ،
نشستم و
هایّ های
گریـستم ؛
که عجیب
به قعر ِ یاد ِ موی ِ تو می انداخت
مرا ..
این چه رسمی ست که هربار ،
تمام موهای دست م
باحترام ابهت حروف نام تو
سراسیمه و یکدست ،
قیام می کنند ؟ ..
سناریو را در دست گرفت
پس دوباره مرور می کنیم :
اول من اشرف مخلوقاتم را عرضه می کنم ٬
خواهم گفت سجده کنید .. و طبعا" ملائکه و کروبیان بسجده در خواهند آمد .
اینجاست که تو حماسه ات را می آفرینی ؛ بلند می شوی و در میان پرستندگان حریم کبریایی ام ،
سینه ات را صاف می کنی و می گویی نه ! سجده نمی کنم !
داد می زنی ها ،
صدایت را همه بشنوند .. با این قسمت بعدها خیلی کار داریم .
بعد هم که – خب طبیعی است دیگر - ، من می گویم تو رانده شده ای و اینها ..
خلاصه ، درست شد ؟
شیطان ، تسلیم شده ، سرش را بر زمین کوبید ،
و زار زار گریست .
تبعید گروهک های فعّال ادبی کتاب خانه
به بیابان انباری
و روی کار آمدن
چارگزینه ای ها ..