[ کتابخانه ٬ چینش بهاری ]
دیوان شمس تبریزی ٬
تکیه زده
به مقالات شمس ؛
:" خواجه ! نگهدار مرا .."
انگار
چشمخند ت ٬ پشت پلک هام
منگنه شده باشد !
و این
لطیــــف ترین تعبیر منست
از
نرمیـنه لغزش شبیخونت
بخواب هام ؛
به سیمُرغ که نه ٬
حکایت م
حکایت ِ
مگس است و
پنجره های قدّی شفّاف ..
- دیده اید ؟ .. آنقدر سر می کوبد تا .. -
- یادممیآد ×
شاید
از تناوب اندووه و خنده مانی بود
که ترکّ خوردیم
آنسان که فنجان بلور گرم چای ٬
از آب سرد
ما
که گرم و سرد روزگار را
چشیده ایم ..
یادممیآید: ×
و بلغَتِ القُلوبُ الحناجــرَ
( و {آنگاه} که جانها به گلوگاهها رسید )
- احزاب . ده -
" آ نچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد ٬ « چیزی شدن » از دیدگاه آنهاست
ــ آنها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند .
آنها با اعداد کوچک به ما حمله می کنند .
آنها با صفر مطلق شان به جنگ با عمیق ترین و جاذب ترین رویاها می آیند ــ
و ما خُرد کنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم . "
ـ بار دیگر شهری که دوست می داشتم . نادر ابراهیمی -
.
.
.. وفکر کرد
وقتی میگذارد میان لبانش ،
کاش
" سیگار " او را می کشید
می سوخت
خاکستر می شد ،
می
ر
ی
خ
.
.
. . ت ت ت . .
ز من مپرس که در دست او دلت چون است
ازو بپـرس که انگـُشــــــتهاش در خون است
(سعدی)
میانه ی پل صـراط ،
نشستم و
هایّ های
گریـستم ؛
که عجیب
به قعر ِ یاد ِ موی ِ تو می انداخت
مرا ..